مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
325
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خواب بيدار شد و به مادر عبد اللّه گفت : برخيز هميان بياور . مادر عبد اللّه برخاسته ، هميان نيافت . طپانچه بر سر و سينهء خود زد . زريق گفت : اى مادر عبد اللّه ، هميان را همان عيار گرفته . ناچار من بايد هميان بازآورم . مادر عبد اللّه گفت : اگر هميان بازنياورى ، در بر تو نگشايم و بخانهات راه ندهم . پس زريق بسوى بزم عيش رفت . على مصرى را ديد كه بتفرج ايستاده . با خود گفت : هميان را اين برداشته . و لكن او را منزل ، خانهء احمد دنفست . پس زريق بسوى خانهء احمد دنف سبقت كرده ، به بام خانه فراز رفت و بساحت فرود آمده ، ديد كه ساكنان خانه خفتهاند . ناگاه على مصرى در بكوفت . زريق گفت : كيست كه در همىكوبد ؟ على مصرى گفت : منم . زريق گفت : هميان آوردهاى يا نه ؟ على مصرى گمان كرد كه او حسن شومان است . گفت : آرى ، هميان آوردهام . در بگشاى . زريق گفت : تا هميان نبينم ، در نگشايم . كه من و احمد دنف گرو بستهايم . على مصرى گفت : دست دراز كن . زريق از پهلوى پاشنهء در دست دراز كرده ، هميان بگرفت و از مكانى كه فرود آمده بود ، فراز رفت و از بام به زير آمده ، بسوى بزم روان گشت . و اما على مصرى ديرگاهى بر در بايستاد . كس از بهر او در نگشود . آنگاه در را سخت بكوفت . ياران او بيدار شدند و گفتند : اين در كوفتن على مصرى است . پس نقيب در بگشود و بعلى گفت : هميان آوردهاى يا نه ؟ على مصرى گفت : مزاح بس است . من هميان از پاشنهء در به تو دادم . از آن كه تو گفتى من سوگند خوردهام كه تا هميان نبينم ، در نگشايم . شومان گفت : به خدا سوگند من هميان نگرفتهام و او زريق بوده است كه هميان از تو گرفته . على مصرى گفت : ناچار بايد هميان بازآورم . آنگاه بسوى عيش روان شد . در آنجا شنيد كه مغنيان مىگويند : اى پدر عبد اللّه ، شباش ده كه پس از اين عيش پسر تو برپا خواهيم كرد . على مصرى دانست كه زريق در آنجاست . خوشوقت گشته ، رو بسوى خانهء زريق نهاده و از پشت در بفراز رفت و بساحت خانه فرود آمد . كنيزك را خفته يافت . او را بى خود كرد و جامههاى او را از صندوق بيرون آورد و بپوشيد و كودك را برداشته ، در دامن گذاشت . و در ميان خانه همىگشت كه